درباره نویسنده
نیلوفر آبی
خداوندا توانی عطا کن که تغییر دهم آنچه را که می توانم و قدرتی که بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغیییر دهم و دانشی که تفاوت میان این دو را بفهمم. اسم من نیلوفر، متولد مرداد ماه سال 1371 و دانشجوی رشته ی IT هستم و این وبلاگ رو برای تخلیه ی افکار، نوشته هام و نوشته هایی که دوستشون دارم تهیه کردم. من عادت دارم که برای هرچیزی اسم بذارم و اسم این وبلاگ هست: پروانه. ما دو تا شعار اینجا داریم: اول: هرچه میخواهد دل تنگت بگو. دوم:ازمن انتقاد کنید تا بهتر بشم. خوشحالم از اینکه به پروانه میاین و وقت میذارین و مطالبشو میخونین. پایدار و برقرار باشید. پرانتز باز. مینویسم:(پروانه. پرانتز را نمیبندم، بگذار پروانه آزاد باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • حجاب یا عفاف؟!
  • روز از نو، روزی از نو..!!
  • فصل عافیت واژه ها..!
  • مقاله عاشورایی
  • من و محسن!
  • موضوع اصلی را فراموش نکن!
  • خانوم
  • ملاصدرا
  • غم بی تو بودن
  • نیلوفرانه ترین
  • اتومبیل
  • گلشیفته فراهانی
  • کهنگی
  • کلاس فلسفه
  • من و قصه ی دانشگاه
  • نظریه ی فحش و کتک
  • لاله زار
  • تولد
  • چارلی چاپلین
  • روزی که کوروش گریست
  • مارمولک
  • عشق
  • منجی
  • مرگ
  • خدا
  • آغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان (٧)
  • شعر (٧)
  • نیلوفرانه (٥)
  • حرفای گنده از آدمای بزرگ (٥)
  • مقاله (٤)
  • تاریخ (۳)
  • زندگینامه (٢)
  • کتابخونه (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آذر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • آبرنگ
  • آبی مبهم
  • آریابرزین
  • اشعار عاشقانه
  • اطلاعات عمومی
  • آوار زخم
  • باد صبا
  • برادرزادگان نیلوفر آبی: عرفان و باران
  • بنویسیم عشق. بخوانیم مزخرف
  • بی تو هرگز با تو شاید
  • پت و مت
  • پرواز را به خاطر بسپار
  • پنجره
  • پیشنهاد بی شرمانه
  • تصاویر رویایی
  • خانه ی تنهایی من
  • خدا همین نزدیکی هاست
  • خواب کوتاه
  • درخت اقاقیا
  • دیاتونیک
  • دیار اورمزد. دیار مهر
  • سرسپرده
  • ضد دختر
  • عکسها و شعرهای رویایی
  • عهد و پیمان فلک
  • غروب غربت ترانه
  • غم تنهایی
  • فریاد سکوت
  • قطره
  • کلبه ی رویاها
  • گرگ زرد
  • گهواره
  • لبخند مسیح
  • لبخندبزن.زندگی همینه
  • لقمان
  • مایلی سایرس
  • من و بابا سهیل
  • منم بلدم بنویسم
  • نگاهت را از من دریغ نکن
  • همزاد باران
  • وبلاگ محسن
  • ودیگر هیچ
  • وقتی دلگیرم و تنها
  • یک روز خوب میاد؟؟؟
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

وبلاگ

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

www.shereno.com

آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ



خدا همین نزدیکی هاست
رهایی پروانه وار
و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن و نوشتن آنها این احساس در ما بیدار شود که انسانتر شده ایم
حجاب یا عفاف؟!
نویسنده: نیلوفر آبی - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

شعر یک حزب اللهی در رابطه با حجاب و پاسخ دندان شکن زری دلنشین ، شیر بانوی ایرانی



شعری که توسط خیمه و خرگاه عاشقان ولایت، بانیان سفاهت، شارعان شقاوت، منادیان ذلالت و ساقیان وقاحت سروده شده خطاب به بانوان بدحجاب و بی حجاب و کم حجاب و نیمه حجاب و غیره:


خواهرم ای دختر ایران زمین

در خیابان چهره آرایش مکن .............. از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز ........ در مسیر چشمها افسون مریز

یاد کن از آتش و روز معاد ................ . طره گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی ........... فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین .......... یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم این لباس تنگ چیست ؟ ..... پوشش چسبان رنگارنگ چیست ؟

خواهرم اینقدر تنازی مکن ................ با اصول شرع لجبازی مکن

در امور خویش سرگردان مشو ........... نو عروس چشم نامردان مشو

خیمه گاه عشاق الحسین


پاسخی که زری خانم برای این خیمه گاه سرشار از بلاهت و وقاحت و شقاوت و ذلالت و خباثت و عاری از شرافت و ظرافت و بصیرت فرستاده اند:

ای فلانک خاک عالم بر سرت ...... گر چنین گویی سخن با خواهرت

خواهر تو نیستم البته من ............. پس فزونتر از دهانت زر نزن

چشم هیز و خوی بد ، فکر پلید ......... از دل هر مصرعت آمد پدید

زشتی دید و کلام ذات تو ................ هست پیدا در همه ابیات تو

از خرد چون کم رسیده سهم تو ......... نیست زیبایی من در فهم تو

هم نگفته با تو هیچ آموزگار ......... هست طنازی به تای دسته دار

یا نمیدانند عشاق حسین ............... فرق ساده را میان تا و طین

همچنین آرایش من ای عمو ......... در خیابان نیست ، کم یاوه بگو

جای آرایش چه نزدیک و چه دور .... سالن زیبایی است ای بیشعور

من لباس تنگ میوشم ، بله ........ پوشش خوشرنگ میپوشم ، بله

میشوم طناز و زیبا و ملوس ....... میخرامم در چمن چون نوعروس

زلف خود ریزم برون از روسری ...... میکنم در چشم مردان دلبری

طره گیسو را دهم در دست باد . .......... گور بابای تو و روز معاد

زری دلنشین

نظرات ()



روز از نو، روزی از نو..!!
نویسنده: نیلوفر آبی - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

ترانه ی زیباترین آهنگ عمرم درباره ی بهار از محمد علی بهمنی با صدای قدرتمند ناصر عبداللهی تقدیم به همه ی همزبانان عزیــــــــــــــــــــز:

بهار بهار

صدا همون صدا بود...

صدای شاخه ها و ریشه ها بود.

بهار بهار

چه اسم آشنایی...!

صدات میاد....

اما خودت کجایی ؟

وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد...

تازه تر از فصل شکفتنم کرد.

بهار اومد با یه بغل جوونه...

عیدو آورد از تو کوچه تو خونه.

حیاط ما یه غربیل...

باغچه ی ما یه گلدون...

خونه ی ما همیشه...

منتظر یه مهمون.

بهار بهار یه مهمون قدیمی...

یه آشنای ساده و صمیمی.

یه آشنا که مثل قصه ها بود...

خواب و خیال همه بچه ها بود.

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود....

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود.

آخ! که چه زود قلک عیدیامون...

وقتی شکست باهاش شکست دلامون...

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد...

خنده به دلمردگی زمین کرد.

چقد دلم فصل بهارو دوست داشت...

واشدن پنجره ها رو دوست داشت.

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد....

منو با حسی دیگه آشنا کرد.

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد...

حیف که همش سوال بی جواب شد.

دروغ نگم؛ هنوز دلم جوون بود...

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود…......

خط آخر: از آجیل سفره ی عید چند پسته ی لال مانده است... آنها که لب گشودند خورده شدند... آنها که لال مانده اند میشکنند... دندان ساز راست می گفت: پسته ی لال، سکوتش، دندان شکن است. "حسین پناهی"

نظرات ()



فصل عافیت واژه ها..!
نویسنده: نیلوفر آبی - پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

خدایا دستانم این روزها چه بی واژه شده اند! چه خسته ادامه میدهم! قلمم کو؟ نکند وقتی پنجره باز بود باد آن را برده باشد و به سیاه چالی انداخته باشد؟ وای که من بی قلم نمیتوانم ادامه دهم. قلمم بی من... کجاست؟ چه میکند الان؟ نکند که بترسد و غمگین شود تنها؟ باید بگردم. باید پیدایش کنم. باید واژه هایم را پیدا کنم. زبانم کی بند آمد؟ آن زمان که سر بیگناهی بر دار دیدم؟ یا نه خیلی قبل ترها وقتی فصل هجوم واژه بود و من کودکی 5 ساله بودم. حیاط خانمان خروسی داشت که همبازی من بود و یک روز صاحبخانه ی گرسنه سرش را برید. هجوم واژه را چگونه گذراندم؟ با نگاه؟ دیرزمانیست که واژه هایم سکته می کنند و من فقط ناظری غمگینم. به تقویم که نگاه میکنم به یاد می آورم که چیزی به طلوع آخرین خورشید نمانده است و این بلاتکلیفی مرا در هم میشکند. به چشمان سرخی که زبانی سفید بر تن دارد خیره مانده ام و نادان که کدام را باور کنم چشمان سرخ یا زبان سفید را؟ سرخ و سفیدم چه شد؟ چرا همه چیزم را برعکس کردند؟ هویتم چه شد؟ من هویتم را میخواهم. نکند وقتی دوران دبستان تمام شد در مدرسه جا ماند؟ نکند که با کوروش کبیر به زیر خاک مدفون شد؟ شاید در کمدم گذاشته باشم. بگذار جیبهایم را خوب بگردم. نه حتما" لای دفترم مانده است. آه! قلمم! قلم نازنینم اینجاست. به هویتم نزدیکم. به فصل عافیت واژه ها نزدیکم. ناگهان دریچه ای باز شد و زبانم را به من پس داد. دستهایم به زبان آمدند و به کاغذ گفتند:

روزی در همین حوالی دخترکی چشم به جهان گشود. وقتی دستان مشت شده اش باز شدند و کتاب به دست گرفت و کمند گیسوان سیاهش را بافت پیر دهکده دانست که وقت سفر است. با کوله باری راهی بیابانش کرد و دختر روزها و شبها را در بیابان گذراند تا روزی که به یک آبادی کوچک رسید. مردم آبادی به دختر خوش آمد گفتند. شب به غذا میهمانش کردند و برای خواب در یکی از خانه های آبادی مکانش دادند.

فردا دخترک نه کوله بار داشت نه کتاب و نه زلف. فقط نگاهی خیره رو به آسمان برایش مانده بود و انتظار باران.

"نیلوفر آبی"

خط آخر: :-|

نظرات ()



مقاله عاشورایی
نویسنده: نیلوفر آبی - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

بوی سیب و بوی سیب و حرم حبیب و حوسین غریب و کرب و بلا

بوی یاس و بوی یاس و خدای احساس و ضریح عباس و کرب و بلا ...

بازهم بوی سیب و یاس توی خیابونا پیچید. باز دسته های عزاداری راه افتادند و باز هم خونه ها پر از صدای گریه شد. ملودی آشنایی که همه از بچگی باهاش بزرگ شدیم. به "علم" علاقه داریم. به گرفتن پرچم عزاداری عادت کردیم. به آوازهای ضربدار مداحها و صدای خش دارشون خو گرفتیم. به جیغها و عربده ها یی که یاحسین رو توی هوا پخش می کنن عادت کردیم و ما چقدر عادت کردیم!! و فقط عادت کردیم. به شنیدن یک روضه برای صد و شصتمین بار عادت کردیم چون موسیقی مورد علاقمونه. ما با این چیزا به آرامش میرسیم. و هیچ وقت چیزی ازشون نفهمیدیم! زیارت عاشورا رو حفظیم و توی مدرسه به خاطر از حفظ خوندنش بهمون جایزه دادن. ولی هیچ وقت فهمیدیم بابی انت و امی یعنی چی؟ یعنی حاضریم اگر همین الان امام حسین اومد جلومون نشست بگیم پدر و مادرم فدای تو؟؟ شربتها و غذاها یه طرف... چشمکها و رد و بدل شدن شماره ها طرف دیگه! به نایت کلاب میدان شهدا خوش آمدید!!

دنبال چی میگردیم؟ نکنه واقعا" فکر میکنیم میتونستیم جزو 72 تن باشیم؟! فکر کردیم میتونیم مثل حضرت عباس تو اوج تشنگی آّب کف دستمونو نخوریم؟!!! عباسی که تا هنوز آّب التماس وجودشو میکنه و سنگ قبرش ترک میخوره...! غیر از اونایی که جبهه رفتن کی میدونه جنگ چیه و چه شکلیه؟ کی میدونی سری که از تن جداست یعنی چی؟ دست کنده شده یعنی چی؟ کی میتونه فواره ی خون از خرخره ی نوزاد رو تفسیر کنه؟ جنگ بیرحمه میدونم. جنگ نباید شروع شه اینم میدونم ولی جنگ جنگه! میدونم آب مهریه ی حضرت فاطمه است و فاطمه فاطمه است ولی یزید هم یزیده و خلیفه المسلمینه و فرمان داده که آب رو روی اهل بیت پیغمبر ببندند. چند و چونشو خوبه بریم بپرسیم و تحقیق کنیم جا اینکه شب عاشورایی واسه ناموس مردم سوت و کف هوا کنیم یا با مشت بزنیم تو صورت خودمون.

با قمه میزنیم تو سر خودمون چون به عنوان یک ملت متمدن اعتقاد داریم که ظهر عاشورا معجزه باعث میشه که حوالی 12 تا 2 بعد ازظهر شکاف فرق سر بسته بشه. زیر علم 24 چرخه میریم بدون اینکه بدونیم دلیل مردونگی حضرت عباس گندگی بازوها و زیر علم رفتنش نبود و کسی به خاطر این کار پر شالش تراول نمیذاشت و بهش شاباش نمیداد! دلیلش لبهای ترک خورده ای بود که به آب نزدیک شد ولی بهش نرسید. دلیل مردی وجدانه. چیزی که حضرت عباس داشت و ما براش لالایی میگیم. با زنجیر به شکل موزون میکوبیم به بدن برهنه ی خودمون چون به اصطلاح میخوایم اعلام آمادگی برای جنگ با ظالمان کنیم منتها موقع زنجیر زدن کمی لبامونو غنچه میکنیم و به دختر پاشنه ده سانتی چشمک میزنیم که یعنی بیا با هم به جنگ ظالمان بریم. کجاست آقای حداد عادل که برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی بنویسه برامون؟ وای میسیم کنار خیابون و همینطور که شربت میخوریم با پسر همسایه از رشادتهای 72 تن میگیم که چقدر سختی کشید رقیه ی 3 ساله وقتی سر پدرشو دید و داستان کرد. منتها به دیدن سر بریده ی پدرمون فکر نمیکنیم به این فکر میکنیم که کی میشه که طرف شمارشو زودتر برامون اسپل کنه! وقتی با دست می کوبیم به سینه ی خودمون و میپریم بالا پایین حس خوبی بهمون دست میده. وقتی جیغ میزنیم انگار خالی میشیم. حسسسسسسسسسسسین! مثل اینکه صمیمی ترین کسمونه! حسین بیا! مثلا" پسرخالمون!! حسین کجایی؟

امام حسین جان کجایی؟ دوست داری که این مردم اینطور به تو اظهار ارادت کنند؟! دوست داری که بگویند: حسین من سگتم. وای که میدانم چقدر برای انسانیت زحمت کشیدی. شما و حضرت عباس. دوست داری بگویند: لا اله الا زینب در حالی میخواستی همیشه از شرک به دور باشند؟ دوست داری که با عربده باعث سکته ی مریضی شوند و مانع درس دانش آموزی؟ دوست داری به خود ضربه بزنند؟ بر فرق سر بکوبند و خون جاری کنند و تمام دنیا از حماقتشان عکس بگیرند؟ دوست داری که به عزاداری تو عادت کنند و تاریخ حقیقی ات را نخوانند؟ مردمی اینچنین گمراه و سر در برف را دوست داری؟

خیلی احتمالش ضعیفه که پاسخ امام حسین (ع) به این سوالات بنده مثبت باشه! خیییلی....!

الله اکبر چه چشم و ابرویی   الله اکبر چه دست و بازویی!!!!

انگار جمع شدیم دور هم که جزییات فیزیکی حضرت عباس رو موشکافی کنیم! وقتی اون دستها به ضرب شمشیر از بدن حضرت عباس کنده شدن و هر کدوم به یک طرف افتادن فقط یک حماقت میتونه در مورد زیبا یا زشت بودنشون صحبت کنه. یادمه خانم مداحی می گفت پاهای حضرت عباس وقتی روی اسب می نشست به زمین میرسید و هاهای گریه میکرد که مثلا چرا وقتی شوهر من روی اسب میشینه پاهاش تا زمین نمیرسه! که منطقا" چنین چیزی ممکن نیست!! هیچ انسانی با یک تنه ی معمولی پاهاش از روی اسب به زمین نمیرسه مگر اینکه معلولیت داشته باشه و هیچ سند تاریخی از معلولیت حضرت عباس گزارش نشده. یکی دیگه میگفت: هر اشک امام حسین محوطه ای رو تر میکرد و واقعا" معلوم نبود هدفش از گفتن این حرف چیه؟! حالا یا محوطه (که البته محاله!) یا نقطه! مهم اینه که امام حسین (ع ) اشک میریخت. عادت کردیم به حاشیه ها و ظواهر بپردازیم و بیشتر اوقات اصل قضیه رو فراموش می کنیم. اعتقاد داریم که گربه ها هم روز شهادت امام حسین گریه کردند. آخه گربه که گریه نمیکنه! چه فرقی میکنه که کی و کجا؟ اصلا چه فرقی میکنه که گربه گریه کنه یا نکنه؟ حالا گربه مهمتر از آدم شد؟

مدیر راهنماییمون میگفت: وقتی یزید سر امام حسین رو برید و بدن خون آلود حضرت روی زمین افتاد به حضرت زینب گفت: خب اکنون در این صحرا چه می بینی؟ و حضرت زینب جواب داد: چیزی جز زیبایی نمیبینم. چیزی که هر بار دیگه هم شنیدم مخم هنگ میکنه و برام بیشتر به افسانه شبیهه تا حقیقت. اصلا نمیتونم تصورش کنم. نمیتونم درکش کنم. نمیتونم یک کوه رو درون یک انسان تصور کنم. این همه قرص بودن از کجا میاد، به چه امیدی میاد؟ با بوی خون و گوشت تن، بوی جنگ، با اون همه خشونت اون همه نیزه و فلزی که توی بدن یاران امام حسین و خود حضرت و گلوی علی اصغر فرو رفته زیبایی از کجا میاد؟ اصلا چه جوری میشه به زیباییش فکر کرد؟

بگذریم...

عادت کردیم محرم که میشه توی وبلاگها عکسهایی با گرافیک زیبا درباره ی امام حسین و شعرها و مطالب سوزناک بخونیم. ولی خوبه بعضی عادتها رو عوض کنیم. خیلی سعی کردم شبیه مقاله بشه که نشد ولی لازم بود همینطور خودمونی بیان کنم تا بتونم همه چیزو بگم.

خط آخر: به امید روزی که شور حسینی تبدیل به شعور حسینی شود چون شور حسینی زیاد کار دست آدم میدهد. همین.

نظرات ()



من و محسن!
نویسنده: نیلوفر آبی - سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

نظر من:

برادرم محسن عزیز. من به عنوان یک خداپرست در این وبلاگ نظر میدهم. امیدوارم خداپرست بودن ایرادی نداشته باشد. من با هیچ مسلکی مخالف نیستم و تا اندازه ای مسلمان هستم (برای اینکه خیالتان راحت شود که دینی دارم) و میدانم که تمام پیامبران الولعزم کتابی داشتند که میگفتند از سوی خدا بر ایشان نازل میشود که هرکدام را میتوان معجزه ای در نظر گرفت که از سوی خدا بودند و اختلافی در آنها نبود اما نمیتوان گفت که آن کتابها تا هنوز که در دسترس ما انسانها هستند دچار اختلاف (که از نظر من به معنی تناقض و تفاوت و نبود ارتباط بین دو آیه ی پشت سر هم است) نشده اند. بالاخره اینها کتاب هستند و حاوی نوشته هایی هرچند مقدس اما قابل جابه جا شدن و حذف کردن. امیدوارم به دور از تعصب و تشویش کامنت مرا دنبال کنید. پیامبران و پیشوایان مانند هر انسان دیگر دارای ابعاد مادی و مجرد بودند و اگر به این موضوع باور داشته باشید و آنها را فرشتگان یا اجنه ندانید بنابراین از اشتباه مصون نبوده اند چون تمام اعضا و جوارح انسانی را داشته اند کمااینکه به ناخواسته و از روی ناآگاهی مورچه ای را له کرده باشند یا با پایشان به شکم اسبشان کوبیده باشند یا سلام کسی را نشنیده باشند و پاسخ نگویند. اینکه کتابی دارای اختلاف نباشد پس از سوی خداست مسخره است اما اگر کتابی از سوی خدا نازل شود یقینا" بدون اختلاف است و من تنها چیزی که 100 درصد از آن مطمینم تنها خداست. برایتان مثالی میزنم: حضرت فردوسی برای جمع آوری شاهنامه 30 سال زحمت کشید و بدون اختلاف آن را به دست ما سپرد حافظ اشعاری سرود که شهید مطهری در وصف آن گفت: اگر محمد(ص) و کتاب قرآن نبودند من حافظ را پیامبر خدا و کتابش را قرآن لقب میدادم. این کتاب بدون اختلاف از حافظ است ولی هر کتاب حافظ بدون اختلاف نیست اما هر کتاب خدا بدون اختلاف خواهد بود. اما به نکته ی جدیدی در آخر پست رسیدم این هم آنکه اگر کتابی نوشته شود که مطالب گوناگون این کتاب با حقایقی که آن مطالب دربارۀ آن ها بحث می کند و ناظر به آن ها می باشد، در تعارض و اختلاف باشد، می توان گفت آن کتاب دارای اختلاف است. اکنون درمیابم قرآن کتابی دارای اختلاف به آن مفهوم که شما مطرح کرده اید میباشد بحثم این نیست که این اختلاف بعدا" ایجاد شده یا از ابتدا وجود داشته است بلکه میدانم مطالبی از قرآن با حقایق ناظر به آنها در تعارض است. مانند مطالبی از سوره ی نسا که شهادت دادن دو زن را برابر با یک مرد میداند و دلیل آنرا اینگونه بیان میکند که اگر یکی از زنان چیزی را از یاد برد دیگری به او یادآوری کند در صورتی که در دنیای واقعی امروز شهادت یک زن توانایی برابر بودن با شهادت یک مرد را دارد و موارد بسیار دیگر که از شما دعوت میکنم معنای بدون تفسیر قرآن را بار دیگر مطالعه کنید تا به موارد بیشتر پی ببرید و هرگز خود را با این حرف که زبان عربی برتریهایی بر زبان فارسی دارد و درک تمام آن ممکن نیست گول نزنید. در آخر باید بگویم همه ی ما پیامبران خدا هستیم که از دو بعد مادی و مجرد تشکیل شده ایم و درون هرکدام از ما قسمتی از خدا وجود دارد که به مرور زمان تغییر نمیکند و یک امر ثابت است و مسالک ساخته ی دست بشرند که گوناگون اند و هریک خود را محق می دانند درحالی که خدا تنها یکی است ضمن اینکه کتاب قانون به مدت 600 سال تا قرن هفدهم در دانشگاههای اروپا و کتاب شفای ابن سینا در برخی دانشگاهای اروپا و آمریکا تا همین چندسال پیش تدریس میشد و دو اثر شفا و قانون از وی پایه ی علوم پزشکی است. علم ضمن ثابت بودن برخی اصول همواره پیشرفت کرده است و کتابها و وبلاگهای بشر نیز پیشرفت می کنند اما زمینه ی اجتماعی قرآن هیچ پیشرفتی نکرده و مربوط به 1400 سال پیش است. والسلام.

پاسخ محسن:

سلام. ادعا نیاز به دلیل دارد، و شما بدون هیچ دلیلی اقدام به استدلال می کنید. امّا قران کتابی فاقد اختلاف است، و تناقضی هم ندارد. اینها بیشتر ادعاهای خود شماست.

در مورد اشتباه انبیاء، برعکس شما، لازمۀ حجت بودن آنها داشتن دانش به باطن گناه، و عدم اشتباه در ارائۀ دستور خداست، در غیر اینصورت هدایتگر بودن خدا منتفی خواهد بود. ولی می دانیم که خدا کمال مطلق است، چنانکه در پستهای پیشین ثابت کردیم، پس در هدایتگری هم دارای کمال مطلق است، لذا لازمۀ هدایتگری او این است که اسوه هایش را بدون خطا و اشتباه به سوی ما بفرستد. پس شما دو راه بیشتر ندارید یا باید بگویید خدایی نیست، یا باید بگویید در صورتی که هست، باید پیامبرانی به دور از اشتباه و خطا به ما معرفی کند.

.اینکه یک پیامبر مرتکب سهوهایی که شما ادعا می کنید شده باشد، با اینکه در انتقال وحی دچار خطا شود، یا اینکه به گناه بپردازد، خیلی فرق دارد. ضمن اینکه ادعای شما فاقد سندیت است.

اینکه استدلال را مسخره دانستید، به دور از ادب بحث است، از شما دعوت می کنم یا ادب را در بحث رعایت کنید، یا از این به بعد برای ما کامنتی ارسال نفرمایید. امّا این استدلال مسخره نیست، زیرا ما در این مورد توضیح کافی داده ایم، و دلایل را بیان کرده ایم.

در مورد فردوسی و شاهنامه، اوّلاً عجیب است مسلمانی شما که فردوسی را حضرت می خوانید، و نام حضرت محمّد(ص) را در همان کامنتی که فردوسی را حضرت خواندید، بدون عنوان حضرت، نقل می کنید. (نیلوفر آبی: آخه یکی نیست بگه به نقل قول که چیزی اضافه نمی کنن!) ثانیاً اساساً چه کسی گفته است که شاهنماه بدون اختلاف است؟ اختلاف داستانهای کیانیان با حقایق تاریخی، چیزی است که هر کسی می داند.  ثالثاً شاهنامه اگر هم بدون اختلاف بود که نیست، کتاب قصه است، و بیان تاریخی است که ایرانیان به خویش نسبت می دادند، و نه کتابی برای هدایت، و باید سعی کند یک جهان بینی خاص را مشخص کند تا ببینیم آیا در سخنش دچار اختلاف هست یا خیر. رابعاً شاهنامه ساختۀ ذهن فردوسی نبوده است، فردوسی فقط این داستانها را به نظم در آورده است، پیش از فردوسی در کتب تاریخی، همچون تاریخ طبری این داستانها را می توانید ببینید.

در مورد وصف ادعایی شما، که شهید مطهری از کتاب حافظ آورده است، اوّلاً نظر ایشان برای ما حجت نیست، ما طبق دستور قرآن حرف حساب را می پذیریم، که اینجا حرف ایشان، اگر چنین گفته باشند، حرف حساب نیست. ثانیاً حتی در نقلی هم  که شما، به شهید مطهری نسبت دادید، ایشان ادعا نکرده اند که دیوان حافظ فاقد اختلاف است. ثالثاً اشعار حافظ دارای اختلافات اساسی است، چنانکه از روی اختلافات متون متخصصین تشخیص می دهند که کجای دیوان را وی در جوانی سروده است و کجای دیوان را در پیری سروده است. رابعاً گیریم که کتاب حافظ فاقد اختلاف باشد، که البته نیست، این کتاب یک کتاب هدایت و بیان یک جهان بینی نیست، فقط یک سری سخنان شاعرانه است.

قرآن در هیچ کجایی با حقایق اختلاف ندارد، تفکرات فمینیستی شما هم به درد همان مجامع غربزدگی و مدعیان روشنفکری می خورد، اینکه در جهان امروز شهادت یک زن با شهادت یک مرد برابر است، ایراد از علم روز بشر است، که قادر نیست بفهمد که زن در شهادت دادن درگیر احساسات است(چنانکه خود شما در همین کامنت، چنین می منید)، پس بهتر است شهادت دو زن با شهادت یک مرد برابر باشد، تا اگر یکی دچار احساسات شد(نیلوفر آبی: یک تفسیر به رای از محسن درباره ی معنی آیه!)، دیگری او را اصلاح کند. پس اینکه در جهان امروز، بشر ضدقرآن عمل می کند، نشانگر تضاد قرآن با حقیقت نیست.(نیلوفر آبی: سکوت!)

کاش شما که من را از گول زدن خودم نهی می کنید، خودتان را نیز از گول زدن خودتان نهی می کردید. اگر شما تا به حال متن عربی قرآن را نخوانده اید، و معنی متن عربی را درک نمی کنید، مشکل از شماست. بروید یاد بگیرید، و درست یاد بگیرید تا دانش کم، خیال نکنید قرآن اختلاف دارد. برعکس قرآن اختلافی در متن عربی ندارد، ترجمه های فارسی و انگلیسی و غیره هستند که اشتباه در درک صحیح قرآن را به وجود می آورند.

و ادعای دیگر شما مبنی بر اینکه ما همه پیامبران خدا هستیم(!) نیز بازی با کلمات است، و ما به معنای صحیح کلمه پیامبر خدا نیستیم، زیرا خدا هیچ پیام خاصی را به ما نداده است که بگوید برویم به دیگران بگوییم.(نیلوفر آبی: (خنده))

اما ادعاهای عجیب و غریب شما در مورد دو بعدی بودن و ما همراه داشتن قسمتی از خدا(!) که امری ثابت است(!!) (نیلوفر آبی: والا اینو دیگه از دینی سوم دبیرستان کش رفتم!)، نیز ادعاهای شخصی خود شماست، و البته با منطق در تناقض و تعارض اساسی است. اساساً مشکل ما با افراد غیرمذهبی (نیلوفر آبی: غیرمذهبی = معنوی، ضمن تشکر از آقا محسن!) چون شما این است، که همیشه یک سری الهیات خودساخته، برای خویشتن قرار داده اید، و بر مبنای آن در مورد همه چیز قضاوت می کنید، غافل از اینکه هر چه تأملات شما بگوید، درست و صحیح نیست. (نیلوفر آبی:پس هرچه شما از سر عادت به پیروی از پدران خود بدون کوچکترین تحقیق بگویید صحیح است؟)

باز ادعای شما مبنی بر اینکه علت گوناگونی مسالک این است که همه ساختۀ دست بشرند، ادعای شخصی خود شماست، و در واقع افراد غیرمذهبی عادت دارند با آوردن چنین توجیهاتی برای عمل نکردن وجدان خویش را آرام کنند(نیلوفرآبی: و افراد مذهبی عادت دارند با آوردن چونان توجیهاتی برای اعمال عادت گونه یشان وجدان خویش را آرام کنند)، غافل از اینکه اگر وجدانشان را می توانند به خواب ببرند، خدا را نمی توانند(نیلوفرآبی: خدای شما را نمیدانم! ولی در مورد خدای ما درست است. موافقم!). آیا وجود مقدار زیادی طلای بدلی، باعث می شود فکر کنیم طلای حقیقی وجود ندارد؟!!! ما با دلایل عقلی ثابت کردیم که خدا هست، و با دلایل عقلی نشان داده ایم که خدا بندگانش را هدایت می کند، پس باید دینی هم برای بشر قرار بدهد، حالا این بشر باید به خودش زحمت یافتن حقیقت بدهد، و بخاطر وجود مسالک دروغین از اسلام و دین دست برندارد.

در مورد مقایسه ای که بین قرآن و کتاب شفا کردید(!)، باید عرض کنم کتاب شفا چند قرنی برای بشر ارزشمند بود، و خطاها و اشتباهات آن برای همه مشخص شد، و کنار نهاده شد، ولی قرآن کتابی است که همچنان برای بشریت معجزه می کند، و باعث پیشرفت انسان می شود.

اما ادعای باطل دیگر شما، مبنی بر این که «زمینه ی اجتماعی قرآن هیچ پیشرفتی نکرده و مربوط به 1400 سال پیش است»، هم خب از همان حرفهای همیشگی افراد مذهب-گریز است، زمینۀ اجتماعی قرآن در حد اعلای خویش است، و چه در 1400 سال پیش و چه در امروز بهترین برنامه را به بشر می دهد، پس نیازی به پیشرفت ندارد، بلکه راه خویش را در دل جوانان در اقصی نقاط جهان باز می کنذ، و آنها را هدایت می فرماید، قرآن، کلام خداست، و 1400 سال که سهل است، اگر میلیاردها سال هم از آن بگذرد، کهنه نمی شود، چرا؟ زیرا قرآن چنانکه ثابت کردیم، کلام خداست، و کلام خدا در حد اعلای کمال است، و هرگز چیزی بهتر از آن نخواهد آمد. مسلمانان امروز، از آنجایی پسرفت کرده اند، که تفکراتی مثل تفکر شما دارند، و از قرآن دور هستند، مسلمانان هزار سال، قرآن را الگو قرار دادند، و ابرقدرتهای جهان بودند، به محض اینکه این خیالات باطل در مورد قرآن به ذهنشان رسید، دچار سقوط و پسرفت شدند، و امروز نیز راه پیشرفت و بهبود ما، پیروی از قرآن است. اسلام بیشتر رشد را در بین ادیان جهان دارد، و این نشانگر زمینۀ اجتماعی قرآن است.(نیلوفرآبی: اوهوم.)

 

خط آخر: من در این مطلب از وبلاگ محسن نظر داده ام: اعجاز قرآن (1)، عدم اختلاف در قرآن. همین.

نظرات ()



موضوع اصلی را فراموش نکن!
نویسنده: نیلوفر آبی - سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

بعضی وقتها خیلی راحت موضوع اصلی فراموش میشه و در کشور ما این مورد خیلی رایجه! یادمه یه بار که توی اتوبوس پرند نشسته بودیم دوستم لپ تاپشو درآورد و یه بازی آورد که توی اون یه مرغ باید یه مشت آدم خوار وحشی رو می کشت. هربار که یه آدم خوار میمرد جای مردنش یه درخت کاکتوس سبز میشد که امتیاز از بین بردن درختها خیلی کم بود ولی دوست من اصرار داشت که اون درختها رو بترکونه مثل اینکه خیلی از این کار لذت میبرد و بعضا" از کشتن آدم خوارها عقب میموند و زیر دست و پاشون له میشد! وقتی ام بهش میگفتم بهتره درختها رو فراموش کنه و به آدم خوارها توجه داشته باشه میگفت با زدن درختها میشه امتیاز بیشتری کسب کرد! درحالی که کلی برای بی توجهی به آدم خوارها و له شدن مرغه امتیاز از دست میداد!! اصولا" نبایست اصلا درختها رو نزد چون بعضی جاها جلوی دست و پا هستند! ولی اون درختها به شکل هوشمندانه ای در بازی طراحی شده اند تا بیشتر حواس شما را به خودشان جلب کرده و شما را از موضوع اصلی که همانا کشتن آدم خوارها و بردن بازی است دور بیاندازند.

حالا میخوام یه داستان براتون بگم از کتاب 17 داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس که شاهکارهای داستان کوتاه هستند:

خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت:"این پرنده صحبت نمیکند." صاحب مغازه پرسید:"آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطیها عاشق آینه اند. آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند." آن خانم یک آینه خرید و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت طوطی هنوز صحبت نمیکرد. صاحب مغازه پرسید:"نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند." آن خانم یک نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:"آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند حرف زدنش تحسین همگان را برمی انگیزد." آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد چهره اش کاملا" تغییر کرده بود. او گفت:"طوطی مرد!"

صاحب مغازه یکه خورد و پرسید:"واقعا" متاسفم. آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟"

آن خانم پاسخ داد:"چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که مگر در آن مغازه غذایی برای طوطیها نمی فروختند؟"

پایان

پس لطفا" موضوع اصلی رو فراموش نکنید چون نه تنها برای خودتون بلکه بعضا" برای دیگران هم گرون تموم میشه و آخرش جز تباهی چیزی نخواهد بود.

خط آخر: اسم اون بازی HuhnerRache است.

نظرات ()



خانوم
نویسنده: نیلوفر آبی - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

این رمان مورد علاقه ی منه. یکی از رمانای مورد علاقم. اسمش مشخصا" خانومه و نویسندش هم که مشخصه!

این داستان شامل سه کتابه:

کتاب اول: درباره ی مریم، فرزند خانوم.

کتاب دوم: زندگی خانوم.

کتاب سوم: درباره ی ناناز، نوه ی خانوم.

خیلی زیباست. حتما گیرش بیارید و بخونید. ببخشید که فایلشو ندارم بذارم (خودشم با بدبختی گیر آوردم! ضمن تشکر از دوست عزیزم آناهیتا نصیریان)

شما رو به مطالعه ی بخشی از کتاب دعوت میکنم:

 

... در جشن ازدواج ناناز و داود -نامی که از ابتدا به دیوید داده بود- به جز کلینتون رییس جمهور آمریکا و همسرش هیلاری، خانم آلبرایت وزیر خارجه آمریکا، سناتورها و سرمایه داران بزرگ شرکت داشتند. ناناز پیراهن سفیدی بر تن داشت. میکروفن را از دست اپرا ویتنی برنامه ساز تلویزیون گرفت، اپرا به ناناز لقب بانوی اول رسانه های خبری جهان را داده بود. از محبت حاضران تشکر کرد و گفت قصد دارم نواری را پخش کنم که به زبانی است که شما نمیدانید و خودم آن را ترجمه خواهم کرد. بر پردا سفید تصویر زنی پیر ظاهر شد که روی تشکچه ای نشسته بود، تکیه داده بر متکایی و رو به دوربین میگفت:

به قول آندره مالرو زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمندتر نیست. سالها پیش، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری، با عشق و نفرت ساخته شده و هر زره اش از اینهاست. فقط مرغهای دریایی هستند که از طوفان نمیهراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند، آنقدر بال میزنند که یا طوفان فرو نشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمانها میمیرند. آن که به میان موجها می افتد مرغ دریایی نیست. مرغ دریایی در اوج میمیر؛ آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن میکند تا سقوط را نبیند. خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم. اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او میتوانم هر روز را سالی کنم. وقتی فهمیدم که قویترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاده باشد چقدر حقیرند دانستم که زمان را انسان میسازد. من خودم آن را ساختم. 

خانوم که صورتش تمام پرده ی بزرگ را پر کرده بود، این جملات را در چشم کسانی میگفت که حالا چشم در چشم او دوخته بودند و خود را قدرتمندترین قدرتها میدانستند...

خط آخر: من برگشتم! بی هیچ توضیح اضافه!! ناگفته نمونه که یکی از انگیزه هام برای برگشتن امیر مسعود عزیزه. راستی قالب وبلاگم عوض میشه شوکه نشید!

نظرات ()



ملاصدرا
نویسنده: نیلوفر آبی - یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

                                                    اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                                    و به قدر نیاز تو فرود می آید

            و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می گردد

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید

گمگشتگان را راه

در تاریکی ماندگان را نور

رزمندگان را شمشیر

پیران را عصا

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

  به شرط پاکی دل

    به شرط طهارت روح

      به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبان هایتان را از هر گفته ی ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه:

بر سر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟!

خظ آخر: و چقدر احمق بودند کسانی که کافرش خواندند.

 

نظرات ()



غم بی تو بودن
نویسنده: نیلوفر آبی - پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩

همیشه بهت دارم من یه نیاز عاشقونه

که اگه بری دیگه هیچ چیزی از من نمیمونه

غم بی تو بودن من شده گریه ی شبونه

چرا از پیشم تومیری؟ آره داری یک بهونه

همه حرفایی که اون روز توی گوش من می خوندی

دیدی که چه ساده، آسون رفتن از یادت دیوونه؟

یادته دو هفته ی پیش همش از عاشقی گفتی

از همون گناه اول، با یه بوسه روی گونه؟

چی شد اون همه حرارت؟ اون همه عشق و محبت؟

دود شد و بعد به هوا رفت با یه خط بی نشونه؟!

حالا من خسته و تنهام، میون یه عالمه اشک

ولی نفرینم نمی یاد، هنوز عاشقم دیوونه

یادته گفتی بریدی از همه عالم و آدم

دلت از همه گرفته، از تموم این زمونه؟

گفتی من می خوام یه همدم، که بشه درمون دردم

بشه مال من همیشه، همیشه پیشم بمونه

پس چی شد تموم حرفات؟ یعنی اون همه دروغ بود؟

مگه می شه که دروغ گفت توی حرف عاشقونه؟؟

بامن از معرفت و عشق، بامن از عاطفه گفتی

من ساده هم چه راحت بادلت شدم روونه

یادته یه شب که چشمات خیس اشک بی کسی بود

با یه دست اشاره کردم سرتو بذار رو شونه؟؟

یادته یه شب که گفتم چقده دوسم داری تو؟

گفتی دنیا یاکه دریا نه زیادتر، قد هفتا آسمونه؟!

باشه بی معرفت من، دلمو بازم شکستی

یه دروغ تازه گفتی، باشه باز اینم بمونه

هنوز از یادم نرفته که به من کردی خیانت

ولی من که افتادم گیر، گیر یک حس زنونه

یادته موقع رفتن گفتی عاشقت نبودم!

ولی من که عاشقم باز، دلتم اینو می دونه

رفتیو چه ساده رفتی، بدون اینکه بدونی

توی این دل دیوونه، عشق تو زده جوونه

حالا من ساحل نشینم، پیش یاد تو می شینم

حالا از هر قایقی من، می گیرم از تو نشونه

حالا امشب چشم سردم، خیس اشکی بی امونه

ولی این دل دیوونه، همیشه یه شعر می خونه:

همیشه بهت دارم من، یه نیاز عاشقونه

که اگه بری دیگه هیچ چیزی از من نمی مونه

غم بی تو بودن من شده گریه ی شبونه

چرا از پیشم تو میری؟ آره داری یک بهونه

…………………

 "نیلوفر آبی"  

خط آخر: عاشقا ادامه بدن

 

 

نظرات ()



نیلوفرانه ترین
نویسنده: نیلوفر آبی - یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

 

وقتی دردی در قلبم احساس می کنم به کاغذهایم پناه می آورم و این بار به وبلاگم. خودم طرفدار انرژی های مثبتم یعنی عقلم اینطور فتوا می دهد اما این را هم میدانم که برای سرشار بودن از مثبتها ابتدا ی لازم خالی شدن از منفی هاست که توان این کار را از خدا خواستارم.

به این قانون زندگی ناچار معتقدم که باید خالی شوی تا جذب کنی و خوب همان چه که میخواهی یعنی شادی، سلامتی، آرامش، امنیت، عدالت، پول و در یک کلام ثروت را همراه با عبارات تاکیدی مثبت، کائنات بی شعور مصنوع خدا، به تو می دهد، اگر مهارت جذبشان را با خالی شدن به کف آری.

جالب است که آدم نادان "هرمی" از این اصل آفرینش نیز سؤاستفاده می کند و خلق الله ساده دل را به دام تبلیغات رنگارنگ خود می سپارد. اینجاست که می گویند:"هرکی به فکر خویشه / ملا به فکر ریشه!."

با خودم می گویم خالی شدن مستلزم آن است که دردهایم را مطرح کنم؛ ازشان بگویم نه این که از آنها بگریزم یا دورشان کنم که دورادور همراه ابدی من باشند بلکه درباره ی آنها فکر کنم، صحبت کنم، به اندازه ی کافی. به اندازه ای که مفید باشد برای آنها وقت بگذارم و با دیگرانشان بگویم که مباد در تاریکخانه ی قلبم تبدیل به عکسی زشت و موهوم شوند و تمام زندگی ام را بسوزانند و همه جا که حرف می زنم به من نگاه نکنند، به دردهایم نگاه کنند... که بشکافند و در هم ریزند و نابود شوند. ان شاء الله.

شرف داشت اگر می گفتم درد من بی عدالتی است که مشمول می شود اما اصل حرف نیست. درد من بودن است. بودن و سوختن. شکافته شدن به جای شکوفا شدن. گاهی فرق سرم را شکافته نه شکافنده، به شکل دیگی جوشان می بینم که همه چیز در آن مخلوط، مغلوط و مغلوب است. دیگر حرف آدمیزاد حالی اش نمی شود چون هرچه در آن کنند با بقیه ی چیزها می سوزد. هویج ظلم در آن ریخته اند و پیاز خشم و کرفس زور و سیب زمینی غم و شیاطین انسان نما در حال هم زدن آنند و اینجاست که می گویند طرف قفل کرده ویا به قول کام دارها هنگیده! دلیل "بودنم" با این همه ناخالصی را نمیابم و در این زمان جز چند میهمان کوچک پذیرای هیچ احدی نمی شوم و آن مهمانان لغزنده همان اشکها هستند که شروعشان از برکه ی روشنی چشمم و پایانشان نابودی در گلهای قالی است. (الهی اشک باشید ولی زندگیتان مثل اشک نباشه.)

خوب کجا بودم. آهان! آنجاکه گریه می کنم و... ولی نه... همه چیز به همین جا ختم نمی شود. تازه بعد از گریه کلی خودخوری می کنم و فکر می کنم و تصمیم می گیرم و با تصمیم هایم به خواب می روم و تا یک هفته تصمیم ها را با برنامه ریزی اجرا می کنم و  وقتی اثری از هدف بزرگم که همانا صلح و آرامش جهانی است؛ نمی بینم، دوباره روز از نو روزی از نو! دیگ و هویج و اشک و فکر و خواب و... نا امید نمی شوم اما حداقل هفته ای یک بار پذیرای مهمانان لغزنده ام هستم.

"پایان"

خط آخر: پس از وقفه ای طولانی که مایه ی خجالته! خدمت رسیدیم که عرض ارادتی کرده باشیم. نکته ی مهم اینکه عرایض پیشین را چندان جدی نگیرید.......

راستی من آبله مرغون گرفتممممممممممممم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »